پنجشنبه 17 فروردین1391
دعای فرج حضرت حجت عج+ دانلود چند صوت این دعا/ الهی عظم البلاء
مرحوم حاج شیخ عباس قمی (ره) در فصل هفتم کتاب شریف مفاتیح الجنان
چند دعای کوتاه مرتبط با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نقل فرموده است
اولین دعایی که نقل شده دعای فرج امام زمان است؛ با این عنوان :
دعای فرج حضرت حجت عجل الله فرجه

(مفاتیح الجنان؛ نسخه ای که بنده دارم از انتشارات آستان قدس رضوی است- ص 155)
دعای اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن... دعای سلامتی امام زمان (عج) است، و دعایی عاشقانه است؛ زیرا می دانیم که خداوند سلامتی امام زمان (عج) را تضمین قطعی کرده است اما باز هم عاشقانه برای سلامتی حضرتش دعا می کنیم.
عده ای این دعا را به غلط دعای فرج می خوانند که باید تصحیح شود در افکار و گفتار ما
دعای فرج؛ دعای الهی عظم البلاء و برح الخفاء... است که دعایی بسیار معتبر و لازم و نافع است.
از سروران خودم؛ دوستان عزیز خواهش می کنم که این مطلب را نشر دهند.

... یا مولانا یاصاحب الزمان الغوث الغوث الغوث أدرکنی ادرکنی أدرکنی الساعة الساعة الساعة
العجل العجل العجل ...
منبع : سایت موعود : دعای فرج امام عصر عج (الهی عظم البلا) با صدای فرهمند
دانلود : Azomalbala.Farahmand.mp3
دعای فرج امام عصر عج (الهی عظم البلا) با صدای باسم کربلائی
دانلود : azomalbala-baasem.mp3
دعای فرج امام عصر عج (الهی عظم البلا) با صدایی دیگر
دانلود : azomalbala.mp3
منبع : راسخون
- دعای فرج
- زمان: 03:06دقیقه
- موضوع: دعای الهی عظم البلاء
- با صدای محسن فرهمند آزاد
متن دعا :
إلهی عظم البلاء وبرح الخفاء وأنکشف الغطاء وأنقطع الرجاء وضاقت الإرض ومنعت السماء
وأنت المستعان وإلیک المشتکى وعلیک المعول فی الشدة والرخاء اللهم صل على محمد وآل محمد
أولی الأمر الذین فرضت علینا طاعتهم وعرفتنا بذلک منزلتهم ففرج عنا بحقهم فرجاٌ عاجلاٌ قریباٌ
کلمح البصر أو هو أقرب یامحمد یاعلی یاعلی یامحمد أکفیانی فأنکما کافیان وأنصرانی فأنکما
ناصران یا مولانا یاصاحب الزمان الغوث الغوث الغوث أدرکنی ادرکنی أدرکنی الساعة الساعة الساعة
العجل العجل العجل
یا ارحم الراحمین بحق محمد آله الطاهرین
التماس دعا / مدیر گروه فرهنگی تحقیقاتی نور بصیرت
پنجشنبه 6 بهمن1390
ماه ربیع الاول
لابد مثل همهی این محرّمها و صفرها که به ربیع ختم شدند،
لابد مثل همهی آن اسفندها که با فروردین و اردیبهشت، عاقبتبهخیر شدند،
مثل همهی زمستانهایی که با بهار…
این خزانِ روزگار هم تمام میشود.
لابد تو میآیی،
عاقبتِ روزگار به تو ختم میشود؛ بهخیر.
لابد حالِ روزگارِ خوش میشود.
خوش به حالِ روزگار.
السّلامُ علیک یا ربیعَ الاَنام و نضرة الایّام.
یکشنبه 1 آبان1390
مادر و کودک
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا میکرد. مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: «این زخمها را دوست دارم، اینها خراشهای عشق مادرم هستند».
پنجشنبه 28 مهر1390
امتحان وزیران
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…
وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !
وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…
وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…
وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد. کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!
روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند
و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!
شما کیسه خود را چگونه پر می کنید …؟!!
شنبه 23 مهر1390
ناپلئون و ....
گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟
پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .
پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟
ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟
محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم .
سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ….. هدف …..
با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشم بند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست.
سپس ناپلئون به آرامی گفت : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟
شنبه 23 مهر1390
جواب قاطع
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ... محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید


